دل لرزه
تا دوستت دارم ها مي شوم
تو متولد ماهي مي شوي
كه تا خودكارت چيزي نمي نويسد
ها مي كني.
نه حرفي
نه كلمه اي
بيشتر نمي توان زد
چون انبساط خوشه هاي دستانت
براي جمله اي
خيلي عشق مي وزند
وُ
زرد مي شود.
چون شعله هاي آتش
خوب نمي سوزند.
(مسيح-20/5/1390)
حجم تخيل يك حالت انتزاعي و خام بشر است كه با تكامل و رفتن به پله هاي بعدي كه همان تفكر جستجوگر است پارامتر واقعي زندگي را در واقعيت و آفرينش به حركت در مي آورد.تخيل به ما كمك مي كند بدون صرف نظر داشتن و خويشتن داري مسائل را بدون دغدغه در ذهن خودمان بپرورانيم.اما اين خوب است كه براي ابتكار و آفرينش با خلع سلاح عامل انتزاعي ، حقيقت را به چشم ِ يك جسم پويا و تخيل را روح مجازي و استعاري آن بشناسيم كه عامل حركت و فرا واقعيت است. ملكه ي ذهني با گرايش هاي دم دستي ِ فرد كه با تلفيق و با تركيب و پيوند ِ(رويا و واقعيت)بخورد و يك هسته ي معنا دار را خلق كند وجود ندارد، قسمت دست يافتني تخيل غير خام ، واكنش و كنش واقعيت را پديد مي آورد و قسمت ديگر آن كه خام است ، ميل به ارضا نشدگي را پديد مي آورد!تخيلها تعيين كننده هاي معاني هستند كه هسته ي آنها(زبان) كاركرد حمل معنا را هم دارد و زبانها ياد مي گيرند كه معنا سازي كنند و گاهي فراتر از آن كه معنا مي دهند وفعل هاي توي در توي را به يك توده ي فكري انتقال دهند. و البته خود ِ زبان هم به فعاليت هاي غير واقعي هم دست مي زند كه زيباست و واژه اي به اسم انتزاعي نمي توان به صراحتِ كامل بكار برد اما مرزي دارد كه با پا پيش گذاشتن ديواري دارد ساخته پرداخته ي اوستوره ها و كاملا انتزاعي.
به عقيده ي من تخيل مملوو از حروف هاي ريخته پاشيده اي است كه فقط مستعد هستند ، كه با كنار هم گذاشتن و برش آنها عرض اندام ِ كنش آوانگارد در آنها كم شده و داراي تعارض زباني بيشتري مي شوند.ساختن صفت و يا ادات تشبيه براي ساخت تكستي تركيبي يا صفت تخيلي و يا اينكه با اضافه كردن صفتي غير واقعي ، نيرويي كه غالب ِ ذهن است و از فرط عجله ساده سازي و تنبلي شاعر را آشكار مي كند.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.(احمد شاملو.آيدا در آينه) در اين تكست بي آنكه لزومي به رجوع ِ تجربياتمان باشد رابطه اي روشن و واقعي بين انديشه و تخيل كه نظامي از حيات ذهني منسجمي برخوردار است مي رساند و باروانشناسي تمام عياري بنا شده است كه از ابداع و توليد ذهن بسط و گسترش داده شده است ؛ من عقيده دارم انسان به چيز هاي عجيبي دست پيدا مي كند كه بر مبناي توده اي از عقيده ها استوار است.اين عقيده ها در دستگاه مكنده ي انسان كه ذهن است جمع مي شوند و هنگامي كه ذهن خواهش گر ِ او با قرينه اي در طبيعت مانوس شد با بُروز كلمات ، اصتلاحات، كه تصوير سازي مبتكرانه اي شده است درب ِ نگاهي تازه و متفاوت بر رويش مي گشايد و آن ذهن خواهشگر چيزي را مي طلبد كه دستگاه ابداع كرده است و ذهن لمسشان كرده است و متوجه مشكلات مردم شده است و سعي مي كند آنها را حل كند درضمن اين كلمات خاص از تفكري نشأت نمي گيرد كه باعث هيجاني شدن و به نفع خود، مخاطب ِ هيجان پسند را جذب كند بلكه فقط حواسش محيط بيروني خود است تا قدرت و ارزش خود را القاء كند.
اگر كه بيهوده زيباست شب
براي چه زيباست شب
براي كه زيباست؟_
شب و
رود بي انحناي ستارگان
كه سرد مي گذرد.
و سوگواران دراز گيسو
بر دو جانب رود
يا آورد كدام خاطره را
با قصيده ي نفسگير غوكان
تعزيتي مي كنند؟
به هنگامي كه هر سپيده
به صداي هماواز ِ دوازده گلوله
سوراخ
مي شود؟
¨
اگر كه بيهوده زيباست شب
براي كه زيباست شب
براي چه زيباست؟
(احمد شاملو.ابراهيم در آتش)
حالاتي كه از محيط اطراف به تأثرات كلي ِ ما تبديل مي شود جلوه ي معمولي خود را حفظ مي كند اما به لحاظ ارزشي تغيير پذير هستند و يا بهتر بگويم اين تغييرات در اشخاص متفاوت است مثلا اگر فردي در خيابان قدم مي زند، بنا به شخصيت و رواني كه دارد به سليقه ي خود به چيزي نگاه مي كند كه تأثير از آن برايش لذت بخش و تجربه آفرين باشند تأثيرات آن ها شايد با عنوان ِ يك كل اما نوشتن آنها آگاهانه است اما به شرطي كه سازمان و يا همان دستگاه وجود داشته باشد كه قادر به استفاده و حفظ و شكل دادن آنها باشد.
شعر به ما نوعي آهنگ ِ عاطفه و حركت به سوي ِ ايده اي مي دهد تا اساسا موفق به باز توليد ِ كنشي شود كه جاي توليد چيزهاي غايب و حافظه ي تفكرات و بيانمان است پر كند.
موسيقي جزء عوامل عملي ِ ذهن است كه زبان و نياز هاي زبان را در حالت جدايي ناپذير بودن ِ صدا و معنا چفت و بست مي كند كه در فضاي واقعي مي تواند عمومي و اجتماعي باشد و در مكانيسم جهاني خود به زبان تصويري نزديك شود كه از تخيل ِ همانند پنداري سرچشمه مي گيرد و البته اين را هم بگويم كه هر چقدر فاصله ي راوي و شاعر زياد باشد فضاي تخيل و موسيقي و همچنين زبان هم بالا مي رود ، و هم جنبه ي غير هنري آن كه شعار باشد از بين مي رود.
نوعي هنجار گريزي معنايي كه باعث برجسته شدن هنري در زبان است نمونه ي روايت در شعر است ، روايتي كه به شكل توصيفي موقعيت ِ خوبي چه بسا در اول ِ شعر بنا و تثبيت مي كند.
كلمات در حوزه هاي زماني ياراي ِ ستون هاي تخيل هستند ، كلماتي كه تجربه شده اند مستلزم دلايلي براي تثبيت و نيرو هاي متمركز زبان هستند ، مي خواهند. و مسلما سوژه اگر خود را به دنبال رد پايي در تصوير دنبال مي كند خود به خود حالتي خاصي در پديدار شناسي روشن مي شود كه به ديد روانشناسي هم مي توان افزود هم مي توان ديد را نزديكتر كرد كه اگر شعر راشاهد بدانيم بي بديع حرف هايش تازه است.
مسيح رنجبر.
لبانت
و
حتي اين سيگار ِ لعنتي ،
با بوسه هايم ديگر مرطوب نمي شوند.
و مي دانم اگر پيراهنت را هم داشته باشم ،
خالي تر نخواهم شد.
و
اين شعر بعد از تو چقدر شهواني است
وُ
اين تخت با پيراهنت گول نمي خورد.
(مسيح. 17/2/89)
| Design By : Night Melody |


